دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۷ ه‍.ش.

من، مامانم و جلال باغبون

باغبونمون هفته ای سه بار میومد و گل ها و درختای حیاط رو آب میداد. آدم خیلی معمولی ای بود و کم حرف و هر چی که میگفتیم سریع گوش میکرد.
چند وقتی بود که حس کرده بودم مامانم یه جورایی تو نخ این باغبونه هست و هر چند وقت یه بار یه جورایی داره هواییش میکنه. البته میدونستم که مامانم کلاً بدش نمیاد با مردای مختلف سکس داشته باشه و مثلاً بارها دیده بودم که با یکی از دوستای پدرم یا مثلاً با همسایهء بغلیمون سکس داره و من تونسته بودم مچشو بگیرم. البته هیچ وقت به روش نیاوردم ولی دیدن همین مساله خیلی روم اثر گذاشته بود. خب به هر حال منم یه دختر بیست ساله ام و بدم نمیاد سکس داشته باشم و به خصوص با دیدن مامانم که به این و اون کس میده حسابی خودمم حشری شدم
با یکیدوتا پسر دوست بودم و یه جورایی باهم حال کردیم ولی هر دوشون به این خاطر که من بهشون کس ندادم و پردم رو نگه داشتم و حاضر هم نشدم که کون بدم(از دردش میترسم!) باهام بهم زدن
اون روز که آقا جلال(باغبونه) اومده بود و داشت گلا رو آب میداد من خونه بودم و مامانم دیر از خواب بیدار شده بود و فکر کرد من رفتم سرکار ولی من فقط و فقط مونده بودم خونه تا ببینم چه اتفاقی میفته. از تو اتاقم میتونستم همه چیز رو کنترل کنم چون هم به حیاط دید داشت و هم به هال و پذیرایی و آشپزخونهء اوپنمون و به تنها جایی که دید نداشت اتاق خواب مامانم اینا بود
بعد از چند دقیقه که مامانم تازه از خواب بیدار شده بود و آقا جلال رو تو حیاط دید با همون لباس خواب رفت دستشویی و بعد از اینکه دست و صورتش رو شست با حوله(انگار دنبالش کرده باشن!) اومد تو حیاط و همینطور که دست و صورتش رو خشک میکرد به آقا جلال گفت: “سلام آقاجلال. خوبی؟اون گلای اون طرف رو هم آب بده. راستی صبحونه خوردی؟” جلال هم یه نگاهی انداخت و با لبخند گفت: “به لطف شما خانوم. خونه یه چایی تلخ خوردم” مامانم اخم کرد و گفت:”چایی تلخ؟الان برات صبحونه میارم. مرد باید جون داشته باشه” و یه لبخندی زد و سرشو کرد اونور. معلوم بود که داره نقشه میچینه. لباس خوابش حسابی باز بود و میشد راحت رون پاهاش و سینه های گندش رو دید که بی تاب زده بودن بیرون
مامانم اومد تو و رفت تو آشپزخونه و سینی صبحانه رو واسه آقا جلال درست کرد و برگشت تو حیاط و سینی رو گذاشت دم پله و گفت “بیا آقا جلال. برات صبحونه آوردم”. اونم شلنگ رو انداخت کنار و آروم از پله ها اومد بالا. مامانم همونجا ایستاده بود و نگاههای جلال رو زیر نظر گرفته بود. لای پاهاش رو هم باز کرده بود و همونجا ایستاده بود. آقا جلال زو میدیدم که از پله ها داشت میومد بالا و گاهی اوقات یه نیم نگاهی هم به پر و پای مامانم مینداخت. فهمیدم که کار مامانم درسته و داره جلال رو به اون جایی میکشونه که میخواد:کسش!
آقا جلال رو همون پله بالایی نشست و سینی صبحونه رو گذاشت رو پاهاش و گفت “ممنونم خانوم. خدا شما رو از بزرگی کم نکنه” و شروع کرد به خوردن ولی دیدم که مامانم در کمال تعجب برگشت و رفت تو خونه. از لای دراتاقم دیدم که داره میره سمت دستشویی. مونده بودم چرا تو اون شرایط گذاشت و رفت؟ بعد از چند دقیقه برگشت و دوباره رفت تو حیاط و تو این مدت جلال هم خوردنش تموم شده بود و داشت دوباره با گلا ور میرفت و به اوضاع باغچهء حیاط رسیدگی میکرد. مامانم رفت سراغ رختایی که پهن کرده بود و دیدم که یکی دو تا شرت و کرست هم رو بند بود. شروع کرد به جمع کردنشون و از عمد یکی از کرستا رو انداخت تو حیاط و بعد وانمود کرد که از دستش افتاده. آقا جلال هم برگشت و دید که کرست مامانم تو حیاطه. سرخ شده بود و به روی خودش نیاورد. مامانمو دیدم که یه ذره عصبانی شد. به روی خودش نیاورد و خندید و گفت:”آقا جلال بی زحمت اینو برام بنداز بالا”. آقا جلال هم بلند شد و دستاشو با گوشهء پیرهنش تمیز کرد و رفت سراغ کرست قرمز مامانمو برش داشت و بدون اینکه بهش نگاه کنه از پله ها اومد بالا و گذاشتش رو لباسایی که مامانم جمع کرده بود و گذاشته بود تو سبد که بیاردشون تو. مامانم گفت “دستت درد نکنه. ببخشید. شرمنده” آقا جلال هم سری تکون داد و دوباره یه کم زیر چشمی این بار سینه های مامانمو ور انداز کرد که بدون کرست بودن و نوک پستونای مامانم کاملاً از زیر لباس خوابش معلوم بودند. بعدش هم رفت تو حیاط سراغ کار خودش. مامانم به جمع کردن لباسا ادامه داد و وقتی همه رو جمع کرد شرت قرمزش رو گذاشت روی همهء لباسا و سبد رو گذاشت رو زمین و دولا شد تا برش داره ولی وانمود کرد که نمیتونه. آقا جلال تا زور زدن های مامانمو دید برگشت رو به مامانم و من تونستم قشنگ برق نگاهشو ببینم که به چاک سینهء مامانم خیره شده بود. مامانم بهش گفت “آقا جلال این خیلی سنگینه. برام میاریش تو خونه لطفاً؟” و منتظر جواب هم نشد و سریع اومد تو خونه. آقاجلال دوباره دستاشو تمیز کرد و از پله ها اومد بالا. من داشتم زیرچشمی میپاییدمش. دیدم که اومد سمت سبد لباسا و چشمش افتاد به شرت قرمز مامانم که روی رو بود و دستاش رفت سمت کیرش که قلمبه شده بود و از زیر شلوارش کاملاً معلوم بود. با دیدن این صحنه دست خودمم رفت سمت کسم که خیس شده بود شروع کردم یه کمی به مالوندن چوچوله و کسم. جلال سبد رو بلند کرد و اومد تو خونه. وقتی جامو عوض کردم و رفتم از لای در ببینم چه خبره باورم نمیشد که مامانم لخت لخت تو خونه بگرده. مامانم داشت وانمود میکرد که داره لباس عوض میکنه و یه بلوز شلوار مشکی تو دستش بود که مثلاً میخواست بپوشدش و تو همون لحظه آقا جلال هم اومد تو و با دیدن مامانم خشکش زد. مامانم هم با یه حالت مصنوعی گفت “اوا آقا جلال؟یه یا اللهی چیزی بگو” آقا جلال چند لحظه خیره داشت به مامانم که لخت جلوش ایستاده بد نگاه میکرد و مامانم سریع لباس مشکی ها رو گرفت جلو کس و سینه ش تا مثلاً اونا رو بپوشونه ولی باز هم دیدم که از قصد شلوار مشکیه رو انداخت رو زمین و دولا شد که برش داره و اینطوری کون خوش تراشش رو هم داشت به نمایش میذاشت و من داشتم میدیدم که جلال بیچاره کیرش همینطور داره سفت و سفت تر میشه و حسابی هم دستپاچه شده بود و با معذرت خواهی اومد بره تو حیاط که مامانم بلند صداش کرد و گفت:” کجا میری؟ وایسا” جلال سریع اطاعت کرد و ایستاد. مامانم باز هم لباساشو گرفت جلو خودش و رفت سمت جلال و گفت: “به آقا (منظورش بابام بود!)چیزی نگیا. وگرنه پدر منو د میاره. باشه؟قول بده هیچینگی؟باشه؟میدی؟” آقا جلال هم سرش پایین بود و گاهی اوقات به نیم نگاهی به پرو پاچهء سفید مامانم مینداخت و تو همون حال گفت:”ببخشید خانوم که من بی هوا اومدم تو خانه. ” مامانم گفت “اشکال نداره جونم. تو قول بده هیچینگی. اگر هیچینگی همیشه میتونی بیای تو خونه و هر کاری خواستی بکنی. میفهمی که؟” دیدم جلال داره با تعجب مامانم و نگاه میکنه و مامانم هم لباساشو انداخت رو زمین و لخت لخت جلوش ایستاد گفت “هر کاری و هر کسی که میخوای میتونی بکنی” و جلوی آقا جلال زانو زد و بدون اینکه مهلت بده شلوار جلال رو کشید پایین و شرت رو آروم زد کنار و کیر گنده و سفت جلال رو آورد بیرون و شروع کرد به مالوندن و بوسیدنش. کیر به این گندگی ندیده بودم. کیر دوست پسرام خیلی کوچیک تر از این حرفا بودن و فقط تو یکی دو تا فیلم سوپر کیر این شکلی دیده بودم. وقتی مامانم کیر جلال رو گذاشت تو دهنش از تعجب یه جیغ کوتاه کشیدم ولی خوشبختانه تو همون لحظه جلال هم گفت “آآآآآه” و هیچکدومشون نفهمیدن که من تو خونه م و مامانم شروع کرد به ساک زدن برای آقا جلال که همونطور با یه پیرهن ایستاده بود و چشماشو بسته بود و داشت حال میکرد و کیر گندشو سپرده بود به زبون خیس و داغ مامانم. منم تو اتاق حسابی حشری شده بودم و هیجان عجیبی داشتم و قلبم تالاپ تالاپ داشت میزد و دستم تو شلوارم بود داشتم با خودم ور میرفتم و حسابی چوچولهء داغ و سفت خودمو گرفته بودم و میمالوندم

بعد از یه مدت کوتاه مامانم کیر آقا جلال رو از تو دهنش درآورد و بلند شد و بهش گفت بیا بریم تو اتاق. و دسشتو گرفت و با هم رفتن تو اتاق. نمیتونستم نبینم چه خبره و واسه همین از اتاقم آروم اومد بیرون و رفتم سمت اتاق خواب تا ببینم چه خبره. وقتی دیدم در اتاق کاملاً بسته ست کلی خورد تو ذوقم ولی میتونستم صداشونو بشنوم. مامانم میگفت “آها. آروم. آروم بمالش رو کسم. خوبه. جوون” و جلال هم میگفت:”حالا میخوام بکنم تو کست”. مامانمم گفت:”باشه. آروم آروم بکن تو” و بعدش یه سکئت عجیبی حکمفرما شد که بعد از چند ثانیه با صدای “آآآآه” مامانم که انگار با تمام وجودش داره اون کیر گنده رو تو کسش جا میده شکست. نمیتونستم تحمل کنم و نبینم. از سوراخ کلید هم چیزی پیدا نبود. جلال داشت تلمبه میزد و مامانم هم آه و اووهی راه انداخته بود که فکر کنم تا سر خیابون صداش میرفت. این بود که آروم درو باز کردم و با دیدم جلال که افتاده بود رو مامانم و مامانم که دوتاپاهاش رو دور کمر جلال حلقه کرده بود و داشت بهش کس میداد حسابی حشری شده بودم و دستم دوباره بیاختیار رفت سراغ کس خیسم و شروع کردم به بازی کردن باهاش. جلال همینطور داشت تلمبه میزد و من آروم آروم شلوارمو درآوردم و شرتمو رو هم کشیدم پایین و با خیال راحت شروع کردم به جق زدن و ور رفتن با چوچوله م که سفت شده بود. بعد از چند دقیقه که جلال همینطور داشت تلمبه میزد و من چشامو بسته بودم حس کردم صداشون قطع شد. وقتی چشامو باز کردم دیدم هردوشون دارن به من نگاه میکنن که دم در ایستاده بودمو داشتم با خودم ور میرفتم. انگار آب یخ ریخته بودن رو سرم. تا اومدم به خودم بیام جلال پرید طرف منو و نشست جلوم و زبونشو گذاشت رو کس داغ شدهء منو شروع کرد به زبون زدن و بازی کردن که اولش با قلقلک همراه بود و بعدش حسابی داشت بهم حال میداد. مامانمم اومده بود طرفمو داشت با پستونای کوچیکم بازی میکرد. دیوونه و حشری بودیم. هر سه تاییمون دیوونه شده بودیم. نفهمیدم کی بود که دیدم هر سه مون رو تخت خوابیم و داریم با هم ور میریم. من زبونم لای کس مامانم بود و جلال زبونش لای کس من بود و مامانمم داشت کیر جلال رو میخورد. یه کم که گذشت دیدم نمیتونم تحمل کنم و پاشدم و رفتم سراغ کیر گندهء جلال و اونو از مامانم گرفتم و گذاشتم تو دهنم. وای که چه مزهء خوبی داشت. دیگه نوبت من بود. مامانمم رفت لای پای من و شروع کرد با زبون و انگشت خیسش رو کس و کونم نوازش کردن و حسابی هم کونم و هم کسم رو خیس خیس کرده بود و من داغ داغ بودم و وقتی زبون مامانمو رو چوچوله م حس کردم نفهمیدم چی شد و چند ثانیه گذشت که حس کردم دارم منفجر میشم و به ارگاسم رسیدم. تمام بدنم میلرزید و کیر جلال تو دهنم قفل شده بود و با لبام محکم داشتم فشارش میدادم و وقتی آروم شدم کیرشو تو دهنم نگه داشتم و از مزهء این ارگاسم با کیر تو دهنم حسابی داشتم حال میکردم. بعد جلال کیرشو درآورد و رفت پشت من که دمر خوابیده بود و کیرشو گذاشت لای پاهام. مامانمو کاملاً یادش رفته بود و وقتی کس وکون تمیز و دست نخوردهء منو دید حسابی حشری شده بود. کونمو آورد بالا و کیرشو گذاشت روش و از سوراخ کون تا چوچوله م شروع کرد به بازی دیدن کیرش و مامانم کنارم دراز کشیده بود و پستونامو میمالوند و حسابی داشتم حال میکردم که دیدم جلال آروم اروم کیرشو داره میبره سمت کسم. دهنم بسته شده بود و نمیتونستم بهش بگم که دخترم و اونم آروم آروم کیرشو دم کسم داشت بازی میداد. انقدر لذت بخش بود که نفهمیدم کی کیر گندش رفت تو کس تنگ من. فقط فهمیدم که جلال خیلی آروم داره کیرشو عقب جلو میکنه و من دارم میسوزم. درد نداشت ولی سوزش شدیدی بود که گریه م رو دراورده بود. البته نه اینکه گریه کنم. ولی ناخودآگاه اشکم دراومده بود. مامانم آروم داشت با پستونام بازی میکرد و بعدش شکممو بلند کرد جوری که رو زانو هام بودم و جلال همینطور داشت منو میکرد و آروم آروم سرعت کارش هم بیشتر شد و بیشتر شد و من داشتم حال میکردم. وقتی سرمو بردم پایین دیدم مامانم سرشو برده دم کسم و داره برام با دستش چوچوله م رو بازی میده که این خودش خیلی حال میداد و من داشتم دوباره ارضا میشدم. جلال همینطور به کارش ادامه میداد و مامانمم باهام حسابی داشت ور میرفت و من دوباره حس کردم که داغ شدم و داغ شدم و نفسم به شماره افتاده بود و وااااااای. این بار واقعاً به ارگاسم رسیده بودم و این با دفعه قبلیه خیلی فرق داشت و خیلی بهتر بود. سرعت کار جلال بیشتر و بیشتر شده بود. مامانم از زیر من بلند شده بود و کنار م طاقباز دراز کشیده بود و داشت با کسش ور میرفت و حال میکرد. به جلال گفت:”تو که با دخترم حسابی حال کردی. اما آبت رو باید بدی به من. فهمیدی؟”اونم کیرشو از تو کسم دراورد و رفت سمت مامانمو پاهاشو داد بالا و به هم چسبوند و کیرشو گذاشت دم کس مامانم و آروم کرد تو و شروع کرد به تلمبه زدن. من چند لحظه همونطور موندم و بعد دمر افتادم رو تخت و آروم خودمو کشوندم کنار مامانم و شروع کردم به خوردن پستوناش. آه و اوه مامانم نشون میداد که حسابی داره حال میکنه و چیزی که بابام نداشت همین کیر گنده بود که این آقا جلال داشت و حسابی هم داشت میکرد تو کس مامانم. یه مدت بعد دیدم آه و اوه مامانم تبدیل شده به جیغ و آقا جلال هم محکم و محکم تر داره کیرشو تو کس مامانم میکوبونه و بعد هم بهو آروم تر شد و آروم تر شد و از کار ایستاد و کیرشو همونطور تو کس مامانم نگه داشت وقتی برگشتم سمت جلال دیدم که کیرشو از تو کس مامانم درآورده و آب کیرش از تو کس سفید مامانم داره میزنه بیرون. از کس من هم چند قطره خون اومده بود که ملافه رو رنگی کرده بود و من وارد مرحلهء جدیدی از زندگیم شدم. مرحله ای که همه ش لذت و سکس بود

فرستنده: راحله

‏هیچ نظری موجود نیست: